تبليغاتX
دنیای شیشه ای سالی
من سازم، برگیرم بنوازم...
 

چراغ خطر داشت زرد می شد که راننده آژانس توقف کرد. بعد قرمز شد و ما پشت چراغ خطر منتظر بودیم. چراغ سبز شد و راننده همچنان ایستاده بود واکنشی نشون نمی دادو حرکت نمی کرد صدای بوق از پشت سر بلند شد.

من: آقای راننده چراغ خطرش سه رنگ بیشتر نداره ها.

آقای راننده: خانم بی پولی و مشکلات حواس برام نذاشته.باید برم قبض آب برق گاز تلفن رو بدم... ندارم.

من :حالا که خوبه  اگه یارانه ها هدفمند بشه اونوقت می خواین چی کار کنین؟ به چه رنگی واکنش نشون بدین؟ 

آقای راننده : فقط سبز....

من: منم فقط سبز....

پ.ن: دوستان دور و نزدیکم منو ببخشین که نشده این مدت بهتون سر بزنم سر فرصت می یام و همه نوشته هاتونو می خونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 8:16  توسط سالی  | 

 

آقای مدیر: طوری شده ؟ ناراحتی؟

من: نه.... یکم عصبانی هستم... خانم همکار سرما خورده و اصلا مراعات نمی کنه و مرتب فین فین می کنه جاتون خالی چائی و فین خوردم...

آقای مدیر: برای این ناراحتی؟؟؟ طوری نشده که... آقای همکارم سرماخورده و سر میز ناهار جلوی من نشسته بود و حواسش نبود فینش روی سیبیلش چسبیده بود... جاتون خالی غذا و فین خوردم...

من:..... دوستان به جای ما....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 12:39  توسط سالی  | 

 

دیشب رفتم سر کشو که با قیمونده حقوقمو بشمرم. داشتم می شمردم که یهو چشمم خورد به یه دو هزار تومنی که روش شعار نوشته شده بود .... دست و خط خودمو شناختم.... خیلی جالب بود که بعد از حدودا دو ماه دو باره پولی که رو ش نوشته بودم "رای سبز من نام سیاه تو نبود" به دست خودم می رسید. کلی ذوق کردم و به اینکه این سرمایه ملی رو خراب کردم افتخار کردم و اینبار پشت اون نوشتم:"مرگ بر دیکتاتور"....

 پ.ن : به مناسبت تولد پشمالو و سالگرد عقدمون تصمیم دارم یه هدیه خوب بهش بدم برای همین از این لحظه به بعد اسمشو از پشمالو به خرس مهربون تغییر می دم. فکر می کنین خوشحال بشه؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 9:44  توسط سالی  | 

 

   آنتالیا- بیچ بار

 مرد ریش بلند:  حاج رسول  چی می خوری برم بگیرم؟

 حاجی: ویسکی با کولا

مرد ریش بلند:  سید تو چی می خوری؟

سید: مارتینی

مرد ریش بلند:  حاج ممد تو چی می خوری؟

حاجی: اون دختره که آفتاب می گیره...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 7:48  توسط سالی  | 

 

ساعت ۳ بعد از نیمه شب یا همون بامداد

همسایه طبقه پائینی: دزد.... دزد....

من : وای.... چی شده کمک می خواین؟ چیزی هم برده؟

همسایه طبقه پائینی: آره....کت و  شلوار شوهرمو... تو جیبش چند میلیون پول و تراول داشت زنگ می زنی ۱۱۰؟

من:  شلوار؟  ........الو...۱۱۰؟اینجا دزد اومده می شه بیاین؟

۱۱۰: دزدو گرفتین؟

من: نه فرار کرد.

۱۱۰: چی برده؟

من: شلواره همسایه رو.

۱۱۰: حالا انتظار داری ما این وقت شب بیایم دنبال شلوار همسایه بگردیم خانم؟ بگو یه چیز دیگه بپوشه تا فردا بیایم صورت جلسه کنیم.

من:

توصیه نوشت: از درآوردن شلوارهای خود در مکان های نا امن جدا خودداری کنید .

پ.ن: اگر احیانا کسی از این طرفا رد شد و دلش برام تنگ شد باید بگم یه مدت نیستم و دارم می رم مسافرت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 14:9  توسط سالی  | 

 

 آقای معاون شرکت ما بسیار مرد متعصب و مذهبی می باشد و دستی هم در وزارتخانه اطلاعات دارد. تقریبا همه در برابر ایشان ریا کارانه مومن می شوند و خود را سرگرم مسائل دینی نشان می دهند. خصوصا مدیر ما که بدون وضو پشت سر این ایشان نماز هم می خواند.

 بعضی همکاران برای صرف افطار به رستوران دعوت شده بودند و بحث روزه داری در این هوای گرم بین آقای مدیر و آقای معاون و بعضی از همکاران داغ شده بود. هر کس به نحوی از سختی های روزه داری می گفت. تا اینکه:

آقای معاون : چرا  چیزی میل نکردین؟ خیلی کم خوردین از غذا خوشتون نیومد؟

آقای مدیر : نه غذا خوب بود راستش من یه ته بندی تو خونه کرده بودم...

آقای معاون: مگه شما روزه نبودین؟؟؟

آقای مدیر: ها...؟؟؟؟

من:

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 0:22  توسط سالی  | 

 

خانم همکار : شما چندسالتونه؟

آقای همکار جدید : حدود ۳۰ سال.

خانم همکار:  به غیر از شباش؟

من:

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/07ساعت 8:24  توسط سالی  | 

 

بازی وب لاگی صدف عزیزم

۱۴ سال پیش در چنین روزهائی:

ساعت حدودای ۳ بعد ظهر بود حوصله ام سر رفته بود یه چهار پایه گذاشته بودم دم پنجره اتاقم و کوچه رو تماشا می کردم که یه مرد مسن که خیلی هم متشخص به نظر می رسید اومد تو کوچه. یه کم به خودش پیچید و این طرف و اون طرفو نگاه کرد رفت پشت یه ماشین که کنار کوچه پارک بود بعد یواش نشست و خلاصه مشغول انجام کارش شد و خیلی هم سعی می کرد کسی نبینتش حسابی اطرافشو می پائید. حالا مگه کارش تموم می شد؟کوچه ما شیب دار بود و اون روز یه جوی به سرچشمه اونجائی که اون اقا خودشو پنهون کرده بود به مقصد ته کوچه در حال حرکت بود.... واقعا در تعجب بودم که چه مثانه ای این حجم از مایعات رو می تونه تو خودش نگه داره که یهو یه خانم مسن با یه لهجه غلیظ اصفهانی  و کش داراز پنجره دو تا خونه بالاتر داد زد: وع.....الهی بپکی(bopoki)

من:با صدای خیلی بلند 

پیرمرد بیچاره دستش به شلوارش بود و تند و سریع از کوچه خارج شد....

پ.ن : شما هم اگه دوست داشتین بگین که 14 سال پیش چی کار می کردین؟ هر کس این پست رو می خونه از طرف من دعوته.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 11:56  توسط سالی  | 

 

آقای مدیر: این چه بوئیه اینجا می یاد؟

من: بوی آدامس کاجی ریلکسه که من دارم می خورم....... آخه اینم شد آدامس شما خریدین؟ خیلی بد بو و بد طعمه.

آقای مدیر:  بلاخره فهمیدم کی هر روز می ره سر کشوی من خوراکی هامو می خوره...

من: ها...؟؟؟؟ نه ....من نبودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 15:24  توسط سالی  | 

 
چگونه تلفن های همراه شنود می شود؟
هر تلفن همراهی قاعدتاً دارای یک میکروفون بسیار حساس است که همواره قابلیت فعال شدن را دارا می باشد.فعال کردن این میکروفون نیازی به برقراری تماس با گوشی مزبور و فعال شدن سیم کارت گوشی و یا حتی روشن بودن تلفن همراه ندارد.
 
توصیه نوشت: از قرار دادن گوشی تلفن همراه در اتاق خواب جدا خود داری فرمائید که علاوه بر مسائل سیاسی امنیتی مسائل نا موسی را در پی خواهد داشت.....
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 8:9  توسط سالی  |